خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بهار زندگی ( اثری از بهار ترابی)

    بهاره ترابی

    هنوزآدم هایی هستند که با وعده ها سر شوق می ایند اما من همیشه بت خودم فکر میکنم که چرا وعده ها من را سر شوق نمی آورند؟

    طبیعی اش این است که با حرف ها خوشحال شوم؟نه؟؟؟ من ادم انتظار کشیدنم من با حرف ها خوشحال نمیشوم من با هیچ وعده ای سر شوغ نمی آیم..

    همه چیز باید به من ثابت شود گاهی فکر میکنم از کی چنین شوقی در من مرد ؟ از کی منتظر شدم ببینم کدام وعده عملی میشود و بارهااا نشد از چند سالگی؟از کدام حرف که عمل نشد و امید در من ته کشید؟؟؟ دقیقا چه تاریخی بود که از من که دخترم و پر از احساس بتی بی احساس ساخت!!شاید من سختگیرم یا میترسمو یا..شاید.. قلبم مرده است.این همه تنفر و بی احساسی از دختری که شب هایش  با اشعار شاعرانه اش به خواب میرفت . ولی حالا.... دیگر خیالی نیست که مرا به خواب ببرد نکند هنوز در خوابم؟ میشود بیدارم کنید ؟خیال هایم کم کم دارد به غولی از کابوس تبدیل میشود خیال هایی که در من فانوسی از امید بود ولی حالا...

    فانوسی وجود ندارد که امیدی باشد . از خود میپرسم خودم را میان کدام خیال گم کرده ام ؟که پیدایش نمیکنم دارد کم کم باورم میشود که خواب نیستم .. در دلم پر از حرف است اندازه ی یک ادم لال .... ولی مهر سکوت بر لبانم زده ام. دختری که سرشار از عشق  و محبت . دختری که زندگیش پر از شادی و خنده بود دختری که شب هایش را با یک قلم و دفتر  به سر میبرد ... میشود ان دختر را برایم پیدا کنی؟؟ بس است..

    ..............

    دیگر تحمل فشار شب های زمستانی را ندارم. شب هایی که نمیدانم فرق رویا با کابوس را  دیگر برایم معنی ندارد این شب ها.... یعنی دل من جایی جا مانده است ؟؟ در خیال خودم یا در خیال کسی..خنده دار است که خودم را پیدا نمیکنم  خنده دار است که نمیدانم دلم را به چه کسی و کجا وکی جا گذاشته ام؟!

    وقتی خودم را در آینه نگاه میکنم نمیشناسم...به خود میگویم... چه چیز باعث شده من اینی شوم که الان میبینم ...؟! این همه سردی از کی در من به وجود امدکه خود خبر ندارم که پسی از خیابان های تهران را خودم با دو پاهایم تنهای تنها قدم میزنم . دست هایم را در جیبم قرار میدهم و به افقی که نمیدانم اخرش چیست نگاه میکنم... همه ی این هارا بگذارم روی شانس یا یک اشتباه./..اشتباه از من! یا از دلم .... دیگر بهانه ای ندارم برای یک لبخند ژکوند . دلم تنگ شده برای خندیدن از ته دل  تا دنیا صدای خنده ام را بشنود دیگر حتی معنی یک لبخند هم نمیدانم زندگی که با خوردن بادوم های تلخی... که دیگر شیرینی زندگی را از یادم برده کاش میتوانستم از این یک کلام بودنم دست بردارم ... کاش میتوانستم خودم را نابود نکنم . کاش میتوانستم سرسخت گیری را از خودم جدا کنم ولی.... عجیب است که نمیتوانم . خیلی وقت است خودم را به بی خیالی زده ام . به بی خیالی به تمام رویا ها ..... چه فرقی میکند رویا یا خیااااال...... وقتی دیگر نمیخواهم واقعی شدنشان را وقتی برایم شدن یک کابوس به مزه ی تلخ یک بادام .......

    وسلام

    بهاره ترابی


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میشود ,دختری ,نمیدانم ,خنده ,خیالی ,وعده ,نگاه میکنم ,بهاره ترابی ,
    بهار زندگی ( اثری از بهار ترابی)

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر